بدون عنوان
عزیزکم میخوام از حال و احوالم برات بگم, مامانی تو این روزا حال خوبی نداره روزهای اول از بوی غذا بدم می اومد و شروع به عق زدن میکردم بابایی کلی ذوق میکرد و می گفت وای مثل توی فیلما, ولی کم کم حالم بد و بدتر میشد و اب میخوردم می دویدم توی توالت و بالا می اوردم و بعدش هم فشارم می افتاد همیشه بابایی هم با من بود و بعضی وقتا من و تو اون حالت میدید اشک پر چشاش می شد قربون اون چشمای مهربونش, حتی نمی تونستم غذا بخورم همه کارها رو بابایی انجام میداد.همیشه توی خونه دراز میکشیدم , و روزای سختی دارم که به عشق تو همه روزا رو سپری میکنم تا روی ماهت رو ببینم. توی این شهر هم کسی رو ندارم نه دوستی نه اشنایی من بودم و بابایی و خدای مهر...
نویسنده :
مامان زری
17:04





