بدون عنوان
عزیزکم میخوام از حال و احوالم برات بگم, مامانی تو این روزا حال خوبی نداره روزهای اول از بوی غذا بدم
می اومد و شروع به عق زدن میکردم بابایی کلی ذوق میکرد و می گفت وای مثل توی فیلما, ولی کم کم
حالم بد و بدتر میشد و اب میخوردم می دویدم توی توالت و بالا می اوردم و بعدش هم فشارم می افتاد
همیشه بابایی هم با من بود و بعضی وقتا من و تو اون حالت میدید اشک پر چشاش می شد قربون اون
چشمای مهربونش, حتی نمی تونستم غذا بخورم همه کارها رو بابایی انجام میداد.همیشه توی خونه دراز
میکشیدم , و روزای سختی دارم که به عشق تو همه روزا رو سپری میکنم تا روی ماهت رو ببینم.
توی این شهر هم کسی رو ندارم نه دوستی نه اشنایی من بودم و بابایی و خدای مهربون و غربت یعنی
همین جایی که ما الان هستیم.بی کس و تنها .بعضی از وقتا که بابا بازی خارج از خونه داشت من تنها
بودم و چند شب مجبور بودم تنهایی برم بیمارستان و سرم به من وصل میکردند.
ولی خدا رو شکر وقتی خبر وجودت رو به بقیه دادیم مامان بزرگ اومد پیشم و ما رو از تنهایی در اورد و
مادر بودنش رو تو این روزها هم از من دریغ نکرد خدا همیشه نگهش داره واسه ما.


بدون عنوان
