مانلیمانلی، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

مانلی

بدون عنوان

1391/6/27 17:04
نویسنده : مامان زری
128 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم میخوام از حال و احوالم برات بگم, مامانی تو این روزا حال خوبی نداره روزهای اول از بوی غذا بدم 

می اومد و شروع به عق زدن میکردم بابایی کلی ذوق میکرد و می گفت وای مثل توی فیلما, ولی کم کم

حالم بد و بدتر میشد و اب میخوردم می دویدم توی توالت و بالا می اوردم و بعدش هم فشارم می افتاد

همیشه بابایی هم با من بود و بعضی وقتا من و تو اون حالت میدید اشک پر چشاش می شد قربون اون

چشمای مهربونش, حتی نمی تونستم غذا بخورم همه کارها رو بابایی انجام میداد.همیشه توی خونه دراز 

میکشیدم , و روزای سختی دارم که به عشق تو همه روزا رو سپری میکنم تا روی ماهت رو ببینم.

توی این شهر هم کسی رو ندارم نه دوستی نه اشنایی من بودم و بابایی و خدای مهربون و غربت یعنی 

همین جایی  که ما الان هستیم.بی کس و تنها .بعضی از وقتا که بابا بازی خارج از خونه داشت من تنها

بودم و چند شب مجبور بودم تنهایی برم بیمارستان و سرم به من وصل میکردند.

ولی خدا رو شکر وقتی خبر وجودت رو به بقیه دادیم مامان بزرگ اومد پیشم و ما رو از تنهایی در اورد و

مادر بودنش رو تو این روزها هم از من دریغ نکرد خدا همیشه نگهش داره واسه ما.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مانلی می باشد