سفر شمال
بعد از اینکه ما از وجود تو باخبر شدیم خیلی خوشحال بودیم. بابا قرار بود بره ماموریت و من هم از قبل به عمه ها قول دادم که با هم بریم شمال و من به همراه بابا رفتم خونه بابابزرگ کرج که از اونجا بریم شمال.تا اون موقع اصلا حالم بد نبود و فکر نمیکردم حالم هم بد بشه.ولی یکی از سفرهایی بود که خیلی اذیت شدم چونکه تهوع و ویار داشت شروع میشد از بوی غذا و افراد
میومد, معده درد خیلی بدی داشتم ولی اطمینان نداشتم که واسه بارداری و فکر میکردم مسمومیت باشه یا اینکه غذا های اونجا معده منو اذیت میکنه و نمیتونستم به کسی حرفی بزنم چون من و بابایی قرار گذاشتیم به
کسی نگیم تا بتونیم صدای قلبت رو بشنویم و روز تولد بابا بزرگ به همه بگیم.توی مسافرت مامان جون گفت زری نینی داری که همش کسل هستی منم انکار کردم تا روزش برسه و همه رو خوشحال کنم. بعد یک هفته من و بابا به خونه مامان گلی رفتیم اونجا هم حالم خیلی بد بود و داشتم روزای سختی رو میگذروندم
یک هفته هم اونجا بودم و به کسی نمیگفتم چه مشکلی دارم و تحمل میکردم حال بدم رو.
بعد که ماموریت بابا تموم شد من از اصفهان به تبریز خونه خودمون رفتم که خودم رو با روزای سخت رو به رو کنم.


سفر شمال
